خرید بک لینک
مرا دلبر چنان باید که جان فتراک او گیرد مرا مطرب چنان باید که زهره پیش او میرد یکی پیمانه ای دارم که بر دریا همی خندد دل دیوانه ای دارم که بند و پند نپذیرد خداوندا تو می دانی که جانم از تو نشکیبد ازیرا هیچ ماهی را دمی از آب نگزیرد زهی هستی که تو داری زهی مستی که من دارم تو را هستی همی زیبد مرا مستی همی زیبد هلا بس کن هلا بس کن که این عشقی که بگزیدی نشاطی می دهد بی غم قبولی می کند بی رد 586 سعادت جو دگر باشد و عاشق خود دگر باشد ندارد پای عشق او کسی کش عشق سر باشد مراد دل کجا جوید بقای جان کجا خواهد دو چشم عشق پرآتش که در خون جگر باشد ز بدحالی نمی نالد دو چشم از غم نمی مالد که او خواهد که هر لحظه ز حال بد بتر باشد نه روز بخت می خواهد نه شب آرام می جوید میان روز و شب پنهان دلش همچون سحر باشد دو کاشانه ست در عالم یکی دولت یکی محنت به ذات حق که آن عاشق از این هر دو به درباشد ز دریا نیست جوش او که در بس یتیمست او از این کان نیست روی او اگر چه همچو زر باشد دل از سودای شاه جان شهنشاهی کجا جوید قبا کی جوید آن جانی که کشته آن کمر باشد اگر عالم هما گیرد نجوید سایه اش عاشق که او سرمست عشق آن همای نام ور باشد اگر عالم شکر گیرد دلش نالان چو نی باشد وگر معشوق نی گوید گدازان چون شکر باشد ز شمس الدین تبریزی مقیم عشق می گویم خداوندا چرا چندین شهی اندر سفر باشد 587 صلا جان های مشتاقان که نک دلدار خوب آمد چو زرکوبست آن دلبر رخ من سیم کوب آمد از او کو حسن مه دارد هر آن کو دل نگه دارد به خاک پای آن دلبر که آن کس سنگ و چوب آمد هر آنک از عشق بگریزد حقیقت خون خود ریزد کجا خورشید را هرگز ز مرغ شب غروب آمد بروب از خویش این خانه ببین آن حس شاهانه برو جاروب لا بستان که لا بس خانه روب آمد تن تو همچو خاک آمد دم تو تخم پاک آمد هوس ها چون ملخ ها شد نفس ها چون حبوب آمد ز بینایی بگردیدی مگر خواب دگر دیدی چه خوردی تو که قاروره پر از خلط رسوب آمد تو چه شنیدی تو چه گفتی بگو تا شب کجا خفتی حکایت می کند رنگت که جاسوس القلوب آمد صلاح الدین یعقوبان جواهربخش زرکوبان که او خورشید اسرارست و علام الغیوب آمد 588 صلا رندان دگرباره که آن شاه قمار آمد اگر تلبیس نو دارد همانست او که پار آمد ز رندان کیست این کاره که پیش شاه خون خواره میان بندد دگرباره که اینک وقت کار آمد بیا ساقی سبک دستم که من باری میان بستم به جان تو که تا هستم مرا عشق اختیار آمد چو گلزار تو را دیدم چو خار و گل بروییدم چو خارم سوخت در عشقت گلم بر تو نثار آمد پیاپی فتنه انگیزی ز فتنه بازنگریزی ولیک این بار دانستم که یار من عیار آمد اگر بر رو زند یارم رخی دیگر به پیش آرم ازیرا رنگ رخسارم ز دستش آبدار آمد تویی شاها و دیرینه مقام تست این سینه نمی گویی کجا بودی که جان بی تو نزار آمد شهم گوید در این دشتم تو پنداری که گم گشتم نمی دانی که صبر من غلاف ذوالفقار آمد مرا برید و خون آمد غزل پرخون برون آمد برید از من صلاح الدین به سوی آن دیار آمد 589 شکایت ها همی کردی که بهمن برگ ریز آمد کنون برخیز و گلشن بین که بهمن بر گریز آمد ز رعد آسمان بشنو تو آواز دهل یعنی عروسی دارد این عالم که بستان پرجهیز آمد بیا و بزم سلطان بین ز جرعه خاک خندان بین که یاغی رفت و از نصرت نسیم مشک بیز آمد بیا ای پاک مغز من ببو گلزار نغز من به رغم هر خری کاهل که مشک او کمیز آمد

برچسب: نویسنده: forozan تاريخ: يکشنبه 5 خرداد 1392 ساعت: 13:48

صفحه بندی